یادداشت بیست و یکم

به محض برگشتن به قبرس اولین کاری که باید انجام میدادیم پرداخت اجاره خونه بود. خونه هم حسابی غرق خاک بود و باید تروتمیز میشد. روز اول که بخاطر کم خوابی و پرواز فقط استراحت کردیم اما صبح روز بعد بلند شدم و مشغول تروتمیز کردن خونه شدم. همسرم هم لباساشو پوشید و رفت دم رستوران دکتر تا اجاره رو بهش پرداخت کنه و از سفرمون به تهران و گرونی وحشتناک ارز و ...باهاش کمی گپ بزنه. دقیقا سه روز قبل از پرواز به ایران یعنی اواخر ماه ژوئن همسرم رفته بود دم رستوران تا دکتر رو ببینه و بهش خبر بده که ما داریم میریم ایران و حواسشون به خونه ما باشه اما دکتر نبود و خانمش به همسرم گفته بود که این روزا دکتر خیلی گرفتاره چون داره شعبه دوم رستوران رو میزنه و همه اش اینور و اونوره ولی گفته بود که پیام همسرم رو به دکتر میده. بعد از سفر به ایران و برگشتنمون به لارناکا تقریبا دو ماهی میشد که ندیده بودیمش و بقول همسرم کلی دلمون براش تنگ شده بود. بهرحال من مشغول شستن در ودیوار شدم و همسرم هم رفت. یکساعتی گذشت و همسرم برگشت. هرگز اون لحظه رو تا آخرین روز زندگیم فراموش نخواهم کرد هرگز!!!! داشتم زمین آشپزخونه رو تی میکشیدم که همسرم کلید انداخت و وارد خونه شد! دیدم رنگ و روش پریده! حالش بد بود! ته دلم ریخت. گفتم حتما دکتر گفته که برای خونه مشتری اومده و در نبود شما ما خونه رو معامله کردیم و شما باید از اینجا برید! مطمئن بودم که قضیه همینه چون هیچ دلیلی برای ناراحتی همسرم نبود. نگاهی بهش کردم و گفتم: " چیه؟ چی شده؟ خیلی طول دادی؟ چی گفت دکتر؟ باید بریم؟ خب ناراحتی نداره. ما که میدونستیم از اول اینجا موقتی هستیم. خیلی هم تازه طول کشید. قرار بود دو سه ماه بمونیم و بهمون اجاره داده بود الان شده نزدیک یکسال. خب از فردا میافتیم دنبال خونه." اما همسرم فقط نگاهم کرد و بعد با چشمانی قرمز و بغضی در گلو گفت: " دکتر فوت کرده!!!!!!!!" خشکم زد. تی از دستم افتاد و زانوهام خم شد. نشستم روی مبل. لبام شروع به لرزش کرد. همسرم با حالتی داغون افتاد روی صندلی آشپزخونه و گفت: دکتر روز پرواز ما به ایران دقیقا همون وقت که رسیده بودیم ایران و داشتیم همه رو سورپرایز میکردیم اینجا فوت کرده بوده.!!!!!" درحالیکه نفسم به شماره افتاده بود و ضربان قلبمو از روی گلوم حس میکردم پرسیدم: " یعنی چی؟ دیونه شدی. چی داری واسه خودت میگی. دکتر مرده؟ مگه میشه!! مزخرف نگو!!!!" همسرم با بغض وحشتناکی گفت: " همونروز موقع پرواز ما، وقتی توی فرودگاه بودیم از رستوارن میاد خونه. همسرش بهم گفت که ما هر دو توی رستوران بودیم اما بعد از مدتی که من سرم شلوغ بود دیدم دکتر نیست و رفته . فهمیدم مثل همیشه کاری پیش اومده و از رستوران زده بیرون. اما بعد از حدود یکساعت دیدم تلفن موبایلم زنگ میخوره. یکی از همسایه ها با فریاد بهم گفت که خودتو برسون. دکتر از پشت بام پرت شده!!! بلافاصله خودمو رسوندم خونه و دیدم پلیس و آمبولانس هم رسیدن. دکتر نقش برزمین شده بود و تقریبا پوکیده بود. همه جا خون بود و به طرز وحشتناکی بدنش خرد شده بود. رسوندیمش بیمارستان اما مرده بود!!! اصلا نفهمیدم چی شد. هنوز بعد از دو ماه پلیس داره تحقیق میکنه و پرونده بازه اما همسایه ها میگن چون دکتر مدیر ساختمون بوده واسه سرکشی مخازن آب و سیستم گرمایشی و حرارتی خورشیدی رفته بوده به پشت بام و بعد از اون بالا به پایین پرت شده. دکتر در همون ابتدا با معاینه علت رو سکته قلبی هم اعلام کرده ولی هنوز نگفته که اول سکته کرده و از بالا پرت شده یا وقتی پرت شده در مسیر افتادن سکته کرده. فعلا پلیس داره تحقیق میکنه. اما دیگه تموم شد. دخترهام بی پدر شدن و منم بی کس!!!!

خدایا مگه میشد باور کرد. یعنی آخر عاقبت یه فرشته یه انسان به تمام معنا باید اینطوری باشه!!!! اصلا مگه لارناکا بدون دکتر معنا داره. مگه میشه ما اینجا توی خونه دکتر باشیم نفس بکشیم و زندگی کنیم اما دکتر ته شهر توی یه قبرستان مسیحی زیر خاک باشه..... الان که نزدیک پنج ماه از فوت دکتر میگذره و دارم مینویسم همجنان حالم بده و اصلا نمیتونم درموردش بنویسم. مطمئنم عزیزانی که خاطرات منو دنبال کردند میتونن بفهمن چه احساسی دارم و چقدر برام سخته توضیح دادن این حادثه تلخ. فقط میتونم بگم هرجای دنیا که باشم. هرزمان که زندگیم در این دنیا طول بکشه. هر اتفاقی که بیفته دکتر و خاطراتش پررنگتر از هر خاطره ای در گوشه قلب و ذهنم حک شده و لحظه ای بدون یادش و تقدیر از روح بزرگش که یک فرشته بود اما غریبانه رفت نخواهد گذشت.....

/ 0 نظر / 56 بازدید