یادداشت بیست و دوم

بعد از اون حادثه تلخ و غمبار روزای بدی رو گذروندیم. هر لحظه از پنجره به بیرون نگاه میکردم و به خودم میگفتم اون موقع که داشته به پایین پرتاب میشده واقعا در اون ثانیه های کوتاه به چی فکر کرده؟ اصلا موقع افتادن زنده بوده یا قبلش سکته کرده بوده؟ وقتایی که بیرون میرفتم از فاصله سرم رو بالا میگرفتم و به پشت بام ساختمان شش طبقه امون نگاه میکردم و اون لحظه ی سقوط دکتر رو تجسم میکردم. نمیدونم اگه اون لحظه اینجا بودم و یا صدای فریادشو بعد هم افتادنش کف کوچه با اون شرایط رو میدیدم بازم میتونستم شبا چشمامو ببندم و راحت بخوابم؟؟!!! هر روز که از خیابون بغل رستورانش رد میشدم یه لحظه میایستادم و به خیال اینکه الان دکتر میاد سرراهم و مجبورم یکساعت بایستم تا حرفاشو گوش کنم مدتی خیره به رستورانش نگاه میکردم. نه اینکه فکر کنید الان این وضعیت رو ندارم، نه. اتفاقا هرچی جلوتر میره تازه میفهمم چه اتفاق تلخی رخ داده و بیشتر قلبم آزرده میشه. اما بهرحال اون هفته های اول مثل هر اتفاق تلخ دیگه ای واقعا غیر قابل تحمل بود. حتی یک شب یک بار نتونستم بدون اشک و غصه بخوابم. بدتر از همه اینکه پنجره اتاق خوابمون درست رو به پارکینگی باز میشه که دکتر همیشه ماشینشو اونجا پارک میکرد. شبها دیروقت به خونه میومد و تا رستوران رو میبست و حساب کتاباشو میکرد تقریبا نیمه شب میرسید خونه. من هم همیشه اون ساعت توی رختخواب بیدار بودم. به محض اینکه اتاق با چراغ ماشین دکتر روشن میشد میفهمیدم رسیده خونه. بعد هم خیلی آروم و بیصدا از ماشینش پیاده میشد و مدتی بعد صدای آسانسور میومد که رفته بالا. از اون شب لعنتی به بعد هر بار نیمه شب میشد اشکم ناگهان سرازیر میشد. شاید عجیب به نظر برسه که واسه ی یه نفر که فقط نه ماه میشناختمش و اصلا هم رابطه فامیلی و رفت و آمدی باهاش نداشتم انقدر دلتنگی و عذاب بکشم اما قطعا عزیزانی که باهام همراه بودند میتونن بفهمن که اون یه فرشته ی محبت و کمک بود که خدا سر راهمون گذاشته بود و حالا ناگهان به اینگونه رفتنش قطعا برای مایی که همه ی موندن و موفقیتمون رو در اینجا مدیونش بودیم میتونه حکم از دست دادن یه عزیز رو داشته باشه که سالها باهاش رابطه داشتیم.

اواخر مردادماه بود که مامانم و خواهرم تصمیم گرفتند تا بیان اینجا و بقیه تابستون رو حالا اونا اینجا با ما بگذرونن. اتفاق بسیار خوشایندی که میتونست ما رو در اون روزا کلی خوشحال کنه و روحیه امون رو عوض کنه. تابستون خیلی عالی هم برای پسرم میشد. اول رفتن ما و موندنمون یکماه و نیم در ایران و حالا فقط بعداز یکماه از برگشتنمون اومدن اونا اینجا. این میشد دومین سورپرایز پسرم و کلی خوشحالش میکرد. مشغول تهیه مدارک برای مادرم شدم. البته خواهرم نیازی به همکاری ما نداشت چون خودش ویزای شینگن داشت و قبل از تابستون مدتی به اروپا رفته بود و بعد از برگشتن ما به قبرس هم دوباره یه سفر دیگه به اروپا داشت و تقریبا بیشتر کشورهای اروپایی رو گشته بود. حالا مدتی از ویزاش باقی مونده بود و با ویزای شینگن میتونست به قبرس سفر کنه. اما مادرم نیاز به دعوتنامه ما داشت. خودش هم باید مدارک مالی جور میکرد و خلاصه دو هفته ای طول کشید تا مدارک آماده شد. ما هم باید اجاره نامه و دعوتنامه براش میفرستادیم. از همون آژانس آشنای خودمون اقدام کردیم و اوایل شهریور ماه بود که ویزاش آماده شد و سفیر قبول کرد. کلی خوشحال شدیم و دیگه خونه رو آماده کردیم برای اومدنشون. روز رفتن به فرودگاه هم باز به پسرم هیچی نگفتیم و به بهانه ای که قراره کسی برامون یه بسته بیاره باهاش رفتیم فرودگاه برای استقبال از مادر و خواهر عزیزم.

/ 0 نظر / 27 بازدید