یادداشت بیست و پنجم

دو هفته پیش اوایل ماه نوامبر بود که خانم دکتر بهمون زنگ زد و گفت تصمیم گرفته که خونه رو قطعا بفروشه. گفت متاسفه و اینبار کاملا برای فروش اصرار داره. ما هم بهش قول دادیم که باهاش همکاری کنیم. فقط نگران سرما بودیم. واقعا دنبال خونه گشتن وقتی بیرون سرده و بارون میاد کار سخت و غیرقابل تحملیه. مخصوصا اینجا که اصلا به این راحتی خونه گیر نمیاد. یعنی خونه ی خوب و مناسب گیر نمیاد. همونطور که پارسال هم همین مشکل رو داشتیم و دکتر خدا بیامرز به دادمون رسید. اما از طرفی هم کمی خیالمون راحت بود که همینقدر که برای ما سخته بریم دنبال خونه برای اونایی هم که قصد خرید دارن همینقدر سخته. اما اتفاقا از شانس ما درست همون دوهفته هوا خوب شد و مشتریها هم پشت سر هم زنگ میزدن و از طرف بنگاههای مختلف میومدن و خونه رو میدیدن . هرکی میومد کلی تعریف میکرد. هم از خونه و هم از موقعیتش راضی بودن و ما هم بعد از رفتنشون نگاهی به هم مینداختیم و میگفتیم تموم شد دیگه خریدن! بریم دنبال خونه! اما بعد هرچی منتظر میشدیم خبری نمیشد از اینکه معامله ای صورت گرفته و ما هم باز خوشحال و تنبل از اینکه دنبال خونه بگردیم. البته تنبلی بخشی از مشکل بود بیشتر فکر میکردیم شاید کسیکه میخره بخواد همزمان اجاره بده که خب در اینصورت خودمون ازش اجاره میکردیم. واسه همین فکر کردیم که چه کاریه زود خودمون رو اذیت کنیم و بیخود جابجا بشیم و باعجله جایی بریم که دور باشه و دوستش نداشته باشیم. و تصمیم گرفتیم صبر کنیم تا وقتی همه چی قطعی شد . چون بهرحال از بعد از فروش خونه ما یکماه و شاید کمی بیشتر فرصت داشتیم. ظرف دو هفته خیلی مشتری اومد اما ظاهرا میگفتن گرونه و کسی امکان خریدشو ندارشت و تخفیف بیشتر میخواستن. گرچه خانم دکتر قیمت رو خیلی پایین آورده نسبت به پارسال اما بازم براشون گرونه. یه روز توی یه تماس تلفنی خانم دکتر به همسرم گفت که دیگه نمیتونه اینجا بمونه و تصمیم گرفته که رستوران رو بفروشه و با بچه هاش از اینجا بره انگلیس پیش خانواده اش. میگفت اونجا لااقل دیگه بچه هاش تنها نیستن و اون راحتتر میتونه به کاراش برسه و زندگی رو اداره کنه. همچنین بهمون گفت که دعا کنیم تا رستوران زودتر فروش بره چون در اونصورت دیگه نیازی به فروش آپارتمان نداره و همینطوری میزاره واسه اجاره و ما میتونیم تا هروقت که قبرس هستیم اینجا بمونیم. گرچه خبر ظاهرا خوبی بود و ما هم دست به دعا شدیم اما از شنیدن فروش رستوران قلبم تیر کشید . وقتی صحبت فروش رستوران رو کرد ناخودآگاه زدم زیر گریه. چند روز حالم بد بود. وقتی یادم میافتاد که اون بنده خدا با چه عشقی اونجا رو میگردوند و تازه داشت شعبه دومش رو هم میزد، قلبم درد میگرفت. فکر میکردم چقدر دنیا و زندگی مسخره اس. واقعا ارزش اینهمه حرص و جوش خوردن رو نداره. همه امون هم میدونیم اما بازم حرص میخوریم. جلوی چشممون میبینیم که چه جوری ظرف چند ثانیه طرف از این دنیا میره و همه چی رو نیمه کاره رها میکنه اما بازم دو دستی میچسبیم به زندگی و بدبختیاشو هی حرص میخوریم. بهرحال خیلی ناراحت شدم اما ظاهرا براش خیلی سخته ادامه ی این زندگی و حق هم داره. گردوندن یه رستوران با این عظمت و همزمان خونه و بچه داری واقعا دشواره. پارسال این موقع دکتر داشت میدوید اینور و اونور برای گرفتن مجوز شعبه دوم و امسال این موقع خودش زیر خروارها خاک خوابیده و خانومش داره همون یه شعبه رو هم حراج میکنه. این آپارتمان رو که با کلی زحمت و تلاش و کار خریده بود و گذاشته بود برای مبادا و از اجاره اش پول در میورد حالا داشت با کمترین قیمت منطقه به فروش میرفت و همه ی اینا ظرف کمتر از چند ماه رخ داده بود.....الان نیمه دوم ماه نوامبره و هنوز خبری نشده. چند روزه پشت سرهم بارون میباره و هوا سرد شده. مشتری هم خیلی کمتر شده. اگه تا یکی دو هفته دیگه کسی پیدا نشه دیگه تا اونور تعطیلات ژانویه خیالمون راحته. لااقل تا ماه مارس کسی نیاد تا هوا بهاری بشه بعد دیگه مهم نیست. میشه قدم زنان رفت و جاهای زیادی رو دید. دعا کنید.

/ 0 نظر / 59 بازدید