یادداشت سیزدهم

یک هفته گذشت و در طی اون مدت من و همسرم روزها بیرون میرفتیم و کمی کنار دریا پیاده روی میکردیم و بعضی جاهای دیگه ی شهر رو بقول همسرم کشف میکردیم. ظهر پسرم رو از مدرسه برمیداشتیم و ناهار بیرون میخوردیم و حدودای ساعت چهار و پنج برمیگشتیم آپارتمان و استراحت میکردیم و پسرم هم مشغول درس خووندن میشد . بعد از یک هفته دکتر زنگ زد که بیایید رستورانم باهاتون کار دارم. وقتی به رستورانش رسیدیم پشت میزی که همیشه خودش عادت داشت بشینه نشستیم و شروع کرد به صحبت کردن. آخه ماشالا خیلی هم خوش صحبت بود و وقتی که شروع میکرد دیگه تموم شدنش واویلایی بود. بهرحال ماحصل صحبتهاش این بود که خودش چهار واحد آپارتمان داشته که دوتاشو فروخته و دوتاش مونده. یکی مال خودشه و سه خوابه است که تصمیم داره به زودی به اونجا نقل مکان کنه چون اون زمان در یک خانه ی ویلایی بسیار زیبا و بزرگ دورتر از مرکز شهر زندگی میکرد. یکی دیگه نزدیک صد متر و دوخوابه بود که میگفت میخوادبفروشه ولی هنوز تصمیم جدی برای فروختنش نگرفته. گفت که اونجا رو نقاشی کرده و تمیز نگه داشته تا سرفرصت بفروشه. توی اون یک هفته هرچی برامون گشته نتونسته آپارتمان تروتمیز و نزدیک شهر و مدرسه ی پسرم پیدا کنه و چون نگرانمون بود بهمون پیشنهاد داد فعلا یه سه چهارماهی مستاجرش بشیم تا هرزمان که مشتری اومد و تصمیم فروش گرفت اون موقع بلند بشیم. میگفت که الان اصلا وقت مناسبی برای پیدا کردن اجاره طولانی مدت نیست و همه کوتاه مدت اجاره میدن اما توی زمستون که دیگه توریست اینجا نمیاد و هوا سرده میشه میتونیم پیدا کنیم. گفت که برامون اجاره نامه مینویسه و همه کارشو انجام میده. حتی گفت لازم نیست که آب و برق رو به نام خودتون کنید چون هم هزینه داره هم زمانبره. گفت که بهمون اعتماد داره و میزاره بدون به نام کردن بشینیم. اخه طبق قانون اجاره در قبرس هر مستاجری باید قبل از اجاره کردن قبض آب و برق رو در ادارات مربوطه به نام خودش کنه تا اگه کلکی خواست بزنه و پرداخت نکنه بدهی به پای مالک نیفته. مبلغ اجاره رو هم بهمون گفت و ماهم پذیرفتیم. میدونستیم مبلغ مناسبی پیشنهاد داده . البته نه ارزون بود نه گرون، کاملا منصفانه و به قیمت منطقه بود. بعد هم گفت که خیلی سریع اجاره نامه رو مینویسه و کار ثبت و باطل کردن مهرش رو هم خودش انجام میده اما قبلش ازمون خواست تا هماهنگ کنیم باهاش و بریم خونه رو ببینیم و بقول خودش شاید خانوم خوشش نیاد. فردای اونروز کمی خسته بودم و بدلیل پیاده روی بسیار طولانی که شب قبلش کرده بودیم پاهام درد میکرد واسه همین به همسرم گفتم که خودش بره و ببینه چون دیگه بعد از اینهمه سال کنار هم زندگی کردن کاملا سلیقه ی منو میشناخت. همسرم با دکتر رفتند و وقتی برگشت گفت که خونه عالیه. منهم معطل نکردم و فردای اونروز به خونه امون نقل مکان کردیم. اجاره نامه تهیه شد. دکترگفت که خودم میبرمتون اداره مهاجرت به سرهنگ اونجا معرفیتون میکنم تا مدارک رو تحویل بگیره. یک روز بعد هم زنگ زد و باهامون دم اداره مهاجرت لارناکا قرار گذاشت. من و همسرم زودتر رسیدیم و منتظر شدیم تا برسه . بنده خدا با عجله اومد. میدونستیم خیلی خیلی سرش شلوغه و انقدر کار داشت که فرصت اینجور کارای اضافی رو اصلا نداشت. کلی شرمنده اش شدیم و عذر خواهی کردیم. اصلا از اینجور حرفا خوشش نمیومد و میگفت این تعارفات ایرونیه و من اصلا دوست ندارم. با من راحت باشید. اگه نمیخواستم بیام وکاری کنم اصلا پیشنهاد هم نمیدادم پس انقدر عذرخواهی نکنید. خلاصه اون روز خیلی تلاش کرد و دوستانش رو به ما معرفی کرد. آقای وکیل معتبری که از دوستان بسیار نزدیکش هم بود رو اون جا دید و بما معرفی کرد و اون شخص کلی صحبت کرد و گفت که کار کمی دوندگی داره و چون دکتر واقعا گرفتار بود از ما خواست که قبول کنیم تا کارامون رو اون دوست وکیلش بهعده بگیره. اما گفت که نگران نباشیدنمیزارم پول زیادی بگیره. درحد ناچیز. ماهم خیلی خوشحال شدیم چون دیگه خیالمون راحت بود و نیازی نبود هر روز خودمون پیگیر باشیم و یا خدایی ناکرده ریجکت بشیم چون دکتر گرفتارتر از اون بود که رومون بشه هر روز اگه مشکلی پیش میومدبهش بگیم. ولی اینجوری دیگه خیالمون راحت بود.

/ 0 نظر / 72 بازدید