یادداشت دوم

سال 1390 من و همسرم به همراه پسر پنج ساله ام تصمیم گرفتیم به کشور مالزی مهاجرت کنیم. تصمیم بسیار مهمی که میدونستیم پیامدهای سختی خواهد داشت اما به دلایل زیادی که مشترکا با هم پذیرفته بودیم و قبول داشتیم اقدامات لازم برای این رویداد مهم زندگیمون رو انجام دادیم و بعد از کلی گرفتاری و حل کردن موانع سخت بالاخره موفق شدیم و با اخذ ویزای ده ساله به کوالالامپور سفر کردیم و پایه ی زندگی جدیدمون رو بنا کردیم. اتفاقات بسیار زیاد و مهمی در اونجا رخ داد که دیگه فکر نمیکنم ضرورتی داشته باشه توی این وبلاگ جدیدم توضیح بدم چون قبلا بطور مفصل در همون دوران زندگیم خاطراتش رو نوشتم و گفتم. فقط یادآوری میکنم که سال 1394 بعد از حدود چهار سال زندگی در مالزی با داشتن خاطرات بسیار شیرین و زیبا مجبور شدیم به وطن برگردیم. البته تصمیم داشتیم که خیلی کوتاه مدت در ایران بمونیم چون پسرم فارسی بلد نبود و از همون شش سالگی به مدرسه بین المللی در کوالالامپور رفته بود و فقط به زبان انگلیسی، ماندارین و مالایی تسلط داشت و امکان تحصیل در مدارس ایرانی رو نداشت. البته از اونجا که بخاطر گرفتاری شخصی همسرم و مسئولیتی که در قبال مادرش داشت مجبور بودیم تا مدتی حدود یکسال در ایران بمونیم تا بیماری مادر همسرم کمی بهبود پیدا کنه و بتونیم برگردیم مجبور شدیم که پسرم رو در مدرسه ای ثبت نام کنیم که خوشبختانه پس از بررسی متوجه شدیم که تنها یک مدرسه در کل ایران بین المللی هست که اونم در میدان فرهنگ سعادت آباده. بلافاصله پسرم رو اونجا ثبت نام کردیم. آپارتمان شخصی خودمون رو هم که قبلا در اون چهار سال اجاره داده بودیم تخلیه کردیم و بطور موقت اونجا ساکن شدیم. البته آپارتمان ما قبل از رفتن به مالزی در خیابان پاسداران بود و پسرم اونجا بدنیا اومده بود و بزرگ شده بود اما بخاطر شرایطی که قبلا توضیح داده بودم و تصمیم برای خرید ملک در مالزی ، اون آپارتمان رو فروخته بودیم و مبلغی رو برده بودیم به مالزی برای خرید مسکن و با مابقی پول هم یک آپارتمان یک خوابه در منطقه غرب تهران خریدیم که اجاره دادیم. اما بعد از اون داستانهای بسیار تلخ و ناراحت کننده ای که بخاطر تحریمهای امریکا رخ داد و گریبان ما رو هم در مالزی گرفت و بهمون وام مسکن ندادند و بخشی از پولمون رو هم مالکی که قرار بود ازش خونه بخریم بعنوان پیش قرارداد خورد و بهمون برنگردوند ، مجبور شدیم بلافاصله بقیه پول رو به ایران بیاریم و یه آپارتمان یک خوابه ی دیگه در شرق تهران بخریم که اونم اجاره دادیم و بعد از برگشتمون از مالزی مجبور شدیم بطور موقت در همون آپارتمان یک خوابه در غرب تهران که توضیح دادم ساکن بشیم. اون موقع چون مطمئن بودیم که بزودی حداکثر بعد از یکسال و شاید هم کمتر دوباره از ایران میریم واسه همین وسایل زیادی واسه منزل نخریدیم و البته بسیار سخت در همون یک خوابه موندیم. خیلی دشوار بود برامون چون فامیل دائما علاقه مند بودن که باهامون رفت و آمد کنن و این در حالی بود که ما اصلا وسایلی تهیه نکرده بودیم و این امکان برامون نبود که به شکل یک شهروند دائمی بتونیم پذیرایی کنیم و رفت و آمد داشته باشیم. همینطوری هم جامون تنگ بود و وسایلی که با کارتن و بسته بندی از مالزی برگردونده بودیم تمام فضای خونه رو اشغال کرده بود دیگه چه برسه به مهمون داری و تهیه مبل و صندلی و سایر امکانات. واسه همین بی رودرواسی به همه گفتیم از پذیرایی در منزل معذوریم و هر کس میخواست ما رو ببینه به رستوران میبردیمشون و همونجا دید و بازدید میکردیم. شرایط خیلی برام سخت بود. پسرم اصلا با شرایط جدیدکنار نمیومد و اصلا نمیتونست دوری از دوستاشو تحمل کنه و شرایط بسیار متفاوتی که در اونجا داشت رو نسبت به اینجا بپذیره. شبها کابوس میدید، با گریه بیدار میشد، صبحها با اشک و گریه به مدرسه میرفت و این درحالی بود که ما بخاطر افت تحصیلی نگرانش بودیم. پسرم شاگرد ممتاز و برجسته در مدرسه بین المللی کوالالامپور بود و حتی از دست معاون وزیر آموزش و پرورش مالزی لوح تقدیر و جایزه گرفته بود. ولی شرایط جدید ما رو نگران کرده بود که نکنه دچار افت تحصیلی بشه. مدرسه جدید رو دوست نداشت و واقعا امکاناتش قابل مقایسه با اونجا نبود. از هیچ لحاظ نمیشد مقایسه کرد. نه سطح علمی و انگلیسی معلمان و نه سطح تسهیلات و امکانات از کتابخونه گرفته تا لابراتوار و آی تی . و نه حتی برخورد بچه ها. خلاصه خیلی شب و روزای بدی بود . فقط خدا رو هزار بار شکر میکنم که پسرم با تموم اون شرایط بد و بهم ریخته نه تنها ذره ای افت نکرد بلکه با تلاش شبانه روزی خودش تونست اونسال هم با بالاترین نمره یعنی 100از 100 قبول بشه و هم به پیشنهاد مدیر و معلمش تابستون سال بعد ظرف کمتر از یکماه ونیم در منزل درس خووند و امتحان داد و سال بعدش رو جهشی پاس کرد و البته باز هم با نمره 100 از 100 قبول شد. نمیخوام لطف و محبت و آموزش معلمینش رو زیر سوال ببرم اما واقعیت این بود که حتی خودشون اذعان داشتن که اگه تلاش خود پسرم نبود که بی وقفه مطالعه میکرد هرگز این امکان میسر نمیشد. بهرحال مثل هرسال و همیشه ما رو سربلند کرد اما من میدونستم که از درون بسیار داغون و ناراحته و فقط داره تحمل میکنه و همین عذابم میداد.

/ 0 نظر / 79 بازدید