یادداشت بیست و چهارم

بعد از رفتن مادر و خواهرم زندگی ما هم به روال عادی برگشت. روزا پشت سر هم میگذره و دوباره فقط ورق خوردن تقویمه برای رسیدن به سال جدید میلادی و تعطیلات بین دو ترم مدرسه و سرمای ماه ژانویه و فوریه. از این هفته که میرسه امتحانات پایان ترم اول پسرم شروع میشه و تا بیستم دسامبر ادامه داره و بعد هم دیگه تعطیلات کریسمس و ژانویه شروع میشه تا هفتم ژانویه که بعد دوباره ترم دوم مدرسه آغاز میشه. امسال سال حساسی واسه پسرم و البته ماست. امسال باید تکلیف آینده اشو مشخص کنه که میخواد چیکاره بشه تا براساس اون برای سال آینده برنامه درسی داشته باشه. پسرم تا امسال دو تا علاقه جدی داشت یکی پزشکی که فقط هم علاقه مند به تخصص چشم پزشکی بود و یکی هم دندانپزشکی. فعلا داره بررسی میکنه که ببینه کدوم براش مناسبتره چون از نظر علاقه هر دو رشته رو در یک اندازه دوست داره فقط میمونه بحث آینده اش و سایر شرایط این دو رشته. مثلا اگه بخواد در یکی از این دورشته تحصیل کنه دیگه از سال بعد برخی دروس رو نباید بطور جدی و کامل بخونه. مثل ایران که از سال دوم دبیرستان اینطوری بود که البته نمیدونم هنوزم هست یا نه. منتها در ایران میگفتن تجربی یا انسانی یا هنر یا فنی اما اینجا اسم خاصی نداره و همه با هم توی یه مدرسه درس میخونن فقط واحدهای درسیشون تغییر میکنه. اینجا سبک مدرسه مثل دانشگاهه حتی برای معدل هم واحدی حساب میکنن و معدل میگیرن. مثلا ریاضی شش ساعت در هفته باشه ضریب شش حساب میشه واسه معدل . درسها هم همینطوره از سال آینده یعنی از سال دهم. سال یازدهم دیپلم میگیرن و هرکس بخواد میتونه دیگه ادامه نده و جذب کار بشه ولی اگه کسی بخواد دانشگاه ادامه تحصیل بده باید دو سال دیگه هم بخونه یعنی تا سال سیزدهم و بعد وارد دانشگاه بشه. تا یازده سال اجباریه اما بعدش دیگه اجباری نیست. بعضی از درسها هم تا سال یازدهم باید حتما خونده بشه حالا هر رشته ای هم که قراره بری اما باید به اجبار بخونیشون اما برای سال دوازدهم و سیزدهم دیگه اجباری نیست و دروسی که ربطی به تحصیل دانشگاهیت نداشته باشن حذف میشن. چند روز پیش بهشون گفتن که در ماه مارس براشون در سالن اجتماعات کنفرانسی برگزار میکنن که راجع به همه رشته ها صحبت میشه و اون روز باید فرمهای مخصوص انتخاب رشته اشون رو پر کنن. وقتی اومد خونه و بهمون گفت من از خوشحالی مثل دیوونه ها اشک میریختم انگار که مثلا خبر قبولی دانشگاه رو بهم میداد!!! با وجودیکه هنوز سه چهار سال باقی مونده ولی وقتی حرف دانشگاه و آینده اش شد کلی گریه کردم از خوشحالی. واقعا مادر بودن دنیایی داره که فقط مامانا میتونن بفهمنش!!! قربونش برم که همه ی دنیامه همه ی زندگیمه و همه ی امیدمه. نمیدونم اگه نبود من چه امیدی برای دیدن آینده داشتم. خدایا ازت هر روز و هر ساعت سپاسگزارم که این نعمت رو بهم دادی. با وجود تمام سختیهاش تمام شب بیداریهاش تمام ترس و لرزاش و تمام نگرانیهاش اما بازم همه ی امید و عشقه داشتن فرزند. خدایا سپاس

/ 0 نظر / 106 بازدید