یادداشت بیستم

اواخر سال تحصیلی شد و امتحانات آخر سال پسرم هم برگزار شد و همونطورکه قبلا گفتم با بهترین نمرات قبول شد و ما هم برای سورپرایز کردنش بلیت خریدیم و برای یکماه و اندی به تهران رفتیم. البته همسرم قرار بود که خودش تنهایی به ایران بره چون سالگرد مادرش رسیده بود و باید برای مراسم سال اول حتما به ایران میرفت اما رفتن من و پسرم قطعی نبود. بعد از گرفتن کارنامه پسرم تصمیم گرفتیم که سه تایی به ایران بریم. روز رسیدنمون به تهران روز خاطره انگیزی بود چون هیچکس از رفتنمون خبر نداشت. پسرم که تا روز پرواز نمیدونست و روز پرواز چند ساعت مونده به رفتن وقتی داشتیم چمدونا رو برمیداشتیم تازه بهش گفتیم و از خوشحالی داشت پر در میورد. مادرم اینا که اصلا نمیدونستند و ما بیخبر رفتیم. ساعت سه صبح با پرواز یونانی ایجین از آتن وارد فرودگاه امام شدیم و بعد از انجام کارها و برداشتن چمدونامون از روی ریل تاکسی گرفتیم و حدودای ساعت پنج صبح بود که رسیدیم دم خونه ی خواهرم. میدونستیم که اون ساعت بیداره چون اواخر ماه رمضان بود و خواهرم روزه میگرفت. مطمئن بودیم که دیگه اون ساعت سحری خورده و رفته که دوباره چرت بزنه. تصمیم گرفتیم که بیشتر سورپرایزش کنیم. اول فقط همسرم رفت جلوی آیفن و زنگ زد. قرار شد که بگه خودش تنهایی به ایران رفته تا به کارهاش برسه. من و پسرم هم کمی اونطرفتر قائم شدیم. وقتی خواهرم آیفن رو برداشت کلی خوشحال شد از دیدن همسرم و در رو باز کرد اما همسرم در رو پشت سرش نبست تا بعد از مدتی من و پسرم هم داخل بریم. ما هم صبر کردیم و بعد از بیست دقیقه وارد ساختمان شدیم و با چمدونامون و با آسانسور بالا رفتیم. پشت در خونه ی خواهرم ایستادیم و صداشو میشنیدیم که میگفت: وای چقدر حیف. چرا اونا نیومدن؟ کلی داشت غصه میخورد و همسرم هم با آب و تاب تعریف میکرد که دیگه نشد و بلیت نبود و ...خلاصه کلی حال خواهرم گرفته شده بود و ناراحت که ما در زدیم. وقتی در رو باز کرد شوکه شد!!!! نمیدونست گریه کنه یا بخنده. طفلکی کلی ذوق کرد و پسرم رو محکم بغل کرد و کلی از خوشحالی گریه کرد. و بعد هم من که دیگه کلی اشک شوق از دیدن خواهرم میریختم. اینجوری وارد خونه ی خواهرم شدیم. اما تصمیم داشتیم همین کار رو با نقشه این بار با کمک خواهرم برای مادرم انجام بدیم. بعد از چند ساعت استراحت و خوردن یه صبحانه ی کامل با پذیرایی عالی خواهرم به سمت خونه ی مادرم رفتیم. اونجا هم اول همسرم با خواهرم بالا رفتند و من و پسرم در ماشین خواهرم منتظر نشستیم. بعد از مدتی خواهرم به بهانه ی اینکه ماشینشو میخواد بزاره توی پارکینگ اومد پایین و ما رو با خودش بالا برد. و بعد هم وارد خونه ی مادرم شدیم و انقدر از دیدنمون خوشحال شد که فقط اشک میریخت. خلاصه اونروز یه روز فراموش نشدنی شد. بعد هم که دیگه نزدیک یکماه و نیم ایران موندیم تا هم سال مادرشوهرم برگزار بشه و هم به یه سری کارامون برسیم. کلی هم گشتیم و خوردیم و دعوت شدیم و خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت. هرجایی که میشد رفتیم. چندین بار پیک نیک رفتیم و جوجه کباب کردیم و چادر زدیم و....واقعا عالی بود. اما مثل همیشه به روزای آخر که میرسید حالمون گرفته بود. پسرم که حسابی ناراحت بود و دلش نمیخواست از پسرخاله اش جدا بشه. مادرم کلی ناراحت بود و خواهرم هم همینطور. ولی چاره ای نبود. همیشه هر سلامی خداحافظی هم داره. برای برگشتن بلیت نخریده بودیم. قرار بود یکطرفه با ایجین به ایران بریم و بعد از ایران بلیت رفت و برگشت با قطر بگیریم. اینجوری مجبور نبودیم هرسال از قبرس بلیت تهیه کنیم و یورو هزینه کنیم که از میزان پولمون کم بشه. چون بهرحال ما سالی یکبار حتما باید به ایران بریم و خانواده امو ببینیم برای همین از ایران رفت و برگشت خریدیم که حداقل ریال پرداخت کنیم. اوایل مرداد ماه بود که به قبرس و به خونه برگشتیم. بقیه تعطیلات پسرم رو در قبرس آغاز کردیم و براش برنامه گذاشتیم که سرش گرم بشه وکمتر ناراحت دوری و دلتنگی خانواده بشه. اما براش بازم یه سورپرایز دیگه داشتیم...

/ 0 نظر / 75 بازدید