یادداشت بیست و سوم

صبح روز رسیدن مادر و خواهرم به لارناکا از خواب با هیجان و خوشحالی بیدار شدم و بلافاصله به آشپزخونه رفتم تا یه ناهار عالی براشون آماده کنم. کمی هم خونه رو براشون مرتب و آماده کردم. یه اتاق رو مخصوص اونا آماده کردم که راحت باشن و بعد پسرم رو بیدارکردم وبهش گفتم که باید بریم فرودگاه چون اون آقایی که قراره بسته ما رو بیاره امروز با زن و بچه اش میرسه. اونم با کلی غر زدن بلند شد. مرتب میگفت که حوصله نداره با ما به فرودگاه بیاد اما من به بهانه ی اینکه میریم اونجا و در کافی شاپ بستنی و ... میخوریم گولش زدم و اونم از اونجایی که بسیار شکمو تشریف داره از جاش پرید. وقتی به فرودگاه رسیدیم از خوشحالی اینکه مامانم و خواهرمو تا دقایقی دیگه میبینم داشتم بال در میوردم. جالبه که تازه یکماه قبل خودمون ایران بودیم و نزدیک یکماه و نیم پیششون بودیم اما حالا انگار که سالها ندیده بودمشون و به همون اندازه خوشحال از دیدن دوباره اشون بودم. اومدنشون خیلی طول کشید گرچه با پرواز یونانی ایجین میومدن و نباید تاخیر میداشتند اما ظاهرا از #فرودگاه امام به دلیل شلوغی پروازها با تاخیر پریده بود و در یونان هم طبق قوانین برای پرواز دوم منتظر رسیدن پرواز اول از ایران شده بودن و به همین دلیل کمی تاخیر داشتند. ما هم که از ذوقمون خیلی زودتر رفته بودیم فرودگاه بهمین دلیل خیلی معطل شدیم و در انتظار موندیم. بالاخره بعد از کلی انتظار رسیدند و وقتی در گیت باز شد و از دور مامانم به سمتمون اومد پسرم مات و متحیر شده بود. اصلا باورش نمیشد که اونا رو اونجا در فرودگاه لارناکا میبینه. وقتی هم که بغلش کردند و میبوسیدنش مثل شوک زده ها فقط نگاشون میکرد و هی میگفت : شما؟ اینجا؟ کی ویزا گرفتید؟ چه جوری برنامه ریزی کردید که من نفهمیدم؟ شما که گفتید امسال دیگه نمیایید پیشمون چون ما رو ایران دیدید؟ ....منم که انگار سالهاست مامانمو ندیدم همینطوری بغلش کرده بودم و میبوسیدمش. الهی قربونش برم که بخاطر پسرم از مادرم دور شدم. عجب دنیاییه!!! یه دلم پیش مامانم و یه دلم پیش پسرم!! بالاخره از عشق این دوتا دیوونه میشم. هرکس میره خارج از ایران زندگی میکنه چند سال یه بارم نمیاد پیش خانواده اش که البته دلایل مختلف داره. بعضیا بخاطر هزینه بلیت نمیان، بعضیا بخاطر نداشتن مرخصی کاری، بعضیا بخاطر مسائلی مثل پناهندگی، بعضیا هم بخاطر غرق شدن در زندگی خارج از ایران. ولی خداروشکر میکنم که ما هیچوقت نزاشتیم هیچ دلیلی مانع اومدنمون به ایران بشه و هرجور بوده سالی یکبار تقریبا دوماه در سال پیش مامانم میام تا دوریش منو نکشه و اینجوری هم پسرم رو داشته باشم هم مامانمو که عزیزترینمه. بهرحال اونا اومدن و کلی روحیه امون عوض شد. از اون روز برنامه گذاشتیم تا هرروز صبح و عصر بریم و جاهای دیدنی که برخی رو خودمون دیده بودیم و برخی رو هنوز ندیده بودیم بگردیم. چند روز هم برنامه گذاشتیم و به شهرهای لیماسول و نیکوزیا هم سفر کردیم. واقعا روز و شبای عالی بود. اصلا نفهمیدیم چطوری گذشت. همیشه همینطوره دیگه. روزای خوب مثل برق میگذرن و روزای بد موندگارن!!! ویزای مادرم دوهفته بیشتر نبود ولی خواهرم هنوز ویزای شینگن داشت. اما بخاطر مادرم مجبور بود باهاش برگرده. هرچی از اون دوهفته بگم کمه. صدتا خاطره ماندگار برامون ساختند از نشستن دم غروب توی تراس بزرگ خونه امون و خوردن و خندیدنمون تا آب پاشی مامانم توی تراس که عاشق اینکاره. قدم زدنای نیمه شب دم ساحل و کنار دریا. بستنی خوردنامون در اون ساعات دیروقت. بلال خوردن و رفتن به رستورانهای یونانی و سفارش غذاهای جدید و عجیب و خوردن با کلی خنده و مسخره بازی. و هزار هزار عکس و فیلم پر از خاطره. هفته دوم موندنشون همزمان با باز شدن مدرسه ها بود. پسرم حالش گرفته بود که وقتی اونا هستن باید بره مدرسه اما بهش قول دادیم که صبحها جایی نمیریم و توی خونه گپ میزنیم و به محض اومدنش میریم بیرون. روز اول مدرسه هم در کمال خوشحالی از زیر قرآنی که مامان بزرگش براش گرفته بود رد شد و مامانم کلی براش دعا کرد. بعد هم دسته جمعی رفتیم مدرسه اش و با بوس و بغل راهی کلاس درس در سال جدیدش شد. اینم یکی از خاطره های ماندگاری شد که در لارناکا روز اول مدرسه با دعای مامان بزرگش و خاله اش درسشو آغاز کرد. بعد هم که متاسفانه روز خداحافظی رسید و دوباره اشک و زاری و غصه. موقع رفتنشون به اونطرف گیت مامانم چشماش پراشک بود و منم از بغض قدرت حرف زدن نداشتم. بوسش کردم و گفت : عزیزم فقط دلخوشم به اینکه تابستون میای ایران و میبینمت وگرنه دورشدن ازت برام خیلی سخت بود. وبعد درحالیکه برامون دست تکون میداد از تیررس نگاهمون دور شد و با خواهرم رفت....

/ 0 نظر / 35 بازدید