یادداشت هفدهم

دکتر بهمون زنگ زد و از حالمون جویا شد. براش تعریف کردیم که کارت اقامتمون رسید و گرفتیم و کلی ازش قدردانی کردیم بابت تمام محبتهاش. بهش گفتیم که تا آخر عمر حتی وقتی روزی از قبرس هم بریم مدیونش خواهیم بود و در گوشه ای از خاطرات زندگیمون برامون همیشه محفوظ میمونه. از اونروز هم تقریبا هر دو ماه یکبار همسرم میرفت به رستوران دکتر برای پرداخت اجاره. چون خودمون باهاش هماهنگ کرده بودیم که دوماه به دوماه اجاره رو پرداخت کنیم. خیلی روزا هم در طی پیاده روی جلوی دریا میدیدیمش چون رستورانش سرراهمون بود و امکان نداشت از اون جا رد بشیم و نبینیمش. البته همینطور که قبلا گفتم اونا هم از خونه ی ویلاییشون به همین آپارتمانی که خودش دو سه واحد رو در اختیار داشت نقل مکان کرده بودو طبقه بالای ما که واحد سه خوابه بود زندگی میکردند اما چون ساعت ده صبح میرفت دنبال کارای رستوران و تا پاسی از شب برنمیگشت زیاد همدیگرو داخل آپارتمان نمیدیدیم. گاهی در آسانسور یا جلوی در همزمان میرسیدیم و کمی گپ میزدیم از اوضاع اقتصادی و گرونی وحشتناک ارز و .... به همسرم قول داده بود که بعد از مدتی از اقامتمون هرطور شده براش کاری جور کنه. خیلی نگرانمون بود و مرتب میگفت من هر روز که ارز گرون میشه به شما فکر میکنم که واقعا چه طوری میخواهید از عهده مخارج زندگیتون بربیایید. حق هم داشت. کی فکرشو میکرد اوضاع این شکلی بشه. ولی دیگه کاری از دست ما برنمیومد و باید فقط صبوری میکردیم. وقتی تصمیم به مهاجرت میگیری باید عواقبش رو هم بپذیری. گله ای نداشتیم و نداریم. فقط با مشکلات مبارزه میکنیم. فرقی هم نمیکنه کجا باشی. هرجای دنیا که باشی مشکلات خودشو داره. زندگی مگه بی مشکل هم میشه. فقط باید تحمل کرد. هرکس در حد خودش و با مشکلات خودش. بهرحال خیلی نگرانمون بود و میگفت صبر کنید مدتی بگذره یه کاری براتون دست و پا میکنم. میگفت نگران خونه هم نباشید اگه روزی مشتری اومد و خواستم خونه رو بفروشم خودم اول میگردم براتون یه آپارتمان شیک و تمیز پیدا میکنم بعد میگم برید! ما که مطمئن بودیم اون یه فرشته اس که از آسمون یهو اومد روی زمین جلوی ما. در اون شرایط سخت مگه میشد چیزی غیر از این فکر کنیم.....

پسرم سخت مشغول درساش بود. طفلکی حسابی خسته میشد. قبلا که در مالزی چند سال زبان مالایی و چینی و انگلیسی و فرانسوی خونده بود بعد هم که کمی فارسی یادگرفته بود و حالا هم یونانی. از جهاتی خیلی براش خوشحالم چون به چند زبان تسلط داره جدا از انگلیسی که زبان اولش محسوب میشه از نظر تسلط اما از جهاتی هم خیلی بهش فشار میاد. همه ی این دروس هم همیشه جزو دروس اصلیش بوده و نه انتخابی. ولی خدا رو شکر همونطور که گفتم همیشه روسفیدمون کرده و بهترین شاگرد کلاس بوده با بالاترین نمرات. اینم یه شانس بزرگه که خدا نصیبمون کرد. برای همین ارزش هر سختی رو داره. منم که بیکار ننشستم و شروع به کار ترجمه ام کردم. مالزی خیلی راحت میتونستم کار کنم چون جامعه ایرانی زیاد بودن و منم که مدرس زبان هستم به راحتی اونجا شاگرد میگرفتم و چون اقامت ده ساله داشتم به راحتی در موسسات هم زبان تدریس میکردم. خیلی شناخته شده بودم و شاگردام هم هر سال بیشتر میشد اما اینجا در قبرس چون جامعه ایرانی نداره و تعداد ایرانیها بسیار کمه و در موسسات هم قبول نمیکنن چون باید ویزای کار داشته باشم مجبور شدم به کار دومم یعنی ترجمه بپردازم. من اصلا عادت به بیکار موندن ندارم و بیکاری دیوونه ام میکنه. اینجا با یه کتابفروشی شیک و تمیز آشنا شدم و قرار شد جدیدترین کتابا رو که دستش میرسه بهم خبر بده. اولین کتابی که دستم رسید گرفتم و شروع به ترجمه کردم. حسابی سرم گرم شد. روزها به کار خونه میرسیدم و عصرها با پسرم درس کارمیکردم و شبها تا دیروقت به ترجمه میپرداختم. همسرم هم به طور جدی تری شروع به یادگیری زبان انگلیسی کرد و سر خودش رو اینجوری گرم کرد. بعضی ساعات روز هم برنامه ورزش و پیاده روی داشتیم. دوتایی با هم میرفتیم پیاده روی و بعد از مدتی که خسته میشدیم در کافی شاپ مک دونالد میشستیم و یه چایی میخوردیم و کمی گپ میزدیم از ایران و مشکلاتمون و کارها و اهداف آینده امون و تصمیماتی که باید برای آینده میگرفتیم و بعد هم تا قبل از اومدن پسرم از مدرسه برمیگشتیم خونه. اولین کریسمس و ژانویه قبرس هم رسید و گرچه اصلا هیچ شباهتی به زیباییهای کریسمس مالزی نداشت اما بهرحال زیبایی خودش رو داشت. دیگه ما بعد از چندین سال زندگی در مالزی و دیدن اون مناظر و اون زیباییها که واقعا محشر و مثال زدنی هستن به سختی میتونیم جای دیگه ای رو زیبا وپرهیجان ببینیم. حداقل اینجا که کریسمسش خیلی هیجان انگیز نبود. اما بهرحال تعطیلات هم رسید و ما برای تعطیلات به شهرهای لیماسول و نیکوزیا سفر کردیم و اونجاها رو هم دیدیم. خیلی خوش گذشت. میخواستیم جاهای دیدنی بیشتری بریم اما چون قرار بود تابستان خانواده ام به اینجا بیان و ببریمشون جاهای دیدنی رو بگردن و ببینن دیگه ضرورتی نداشت خودمون تنهایی اینکار رو انجام بدیم که کاری بیهوده و پرهزینه بود. دیدن اون جاها هم کنار خانواده ام لذت دیگه ای داشت. بعد از تعطیلات کریسمس ترم دوم پسرم شروع شد و بعد هم تعطیلات ایستر که بعد از سیزده بدر ما تازه شروع میشد. اون تعطیلات هم خیلی خوش گذشت. و در آخر هم ماه ژوئن رسید و امتحانات آخر سال پسرم. خدا رو شکر میکنم که با عالیترین نمرات قبول شد و خستگی اون سال پرماجرا و پرتنش رو از تنمون حسابی به در کرد. ما هم برای اینکه خوشحالش کنیم سه تا بلیط با هواپیمایی قطر گرفتیم به مقصد ایران و کلی سورپرایزش کردیم. آخه دلش برای مامان بزرگ و خاله و پسرخاله و خلاصه تهران خیلی خیلی تنگ شده بود. بلافاصله بعد از آخرین امتحانش راهی ایران و دیدن خانواده شدیم.

/ 0 نظر / 26 بازدید